روزمرگی آدما

چند روزه اعصابم به شدت خورده. مردم به شکل غیر قابل تصوری دچار روزمرگی شدن. هر چیزی حدی داره. یک روز اونقدر ژانگولر بازی در میارن که تا دو روز نعشه کاراشونی یا برعکس مثل این روزا. نه دشمنن. نه حال بهم زن. حتی هیچ هم نیستن. خیلی خسته کننده شدن. ولی یه چیزی رو این چند روزه فهمیدم. به شدت غیر قابل پیش بینی شدن. معیار و ملاکشون عوض شده. بد ریخت و قیافه۱ که باشی پیر و جوون و زن و مرد نمی شناسه. یه جوری نگاه می کنن که انگار یادشون رفته خودشون هم آدمن. خورده میشی تو نگاهشون. اما اگه خوش تیپ باشی عین خیالشون نیست. انگار که اصلان وجود نداری.

وقتی میگم ایرانی هیچ وقت تعادل نداره همه موضع می گیرن.

یا هیچن یا همه چیز که اونم هیچی نیست...

 

--------------------------------------------------------

۱- بد ریخت و قیافه یعنی آدم حسابی ولی کل کثیف. برو رو داره ولی زیر ریش و پشم مخفی شده.

نکته ۱- یه چیزی به ذهنم رسید. این نتیجه رو هم می تونم بگیرم که آدما تیزبین و ریزبین شدن. دیگه دیدن آدمای خوش تیپ جذابیت و کشش نداره. می خوان از عمق طرف زیبایی و کشش رو بیرون بکشن.

نکته ۲- ایرانی یعنی همین. غیر قابل پیش بینی

روزهای آهستگی

روزهای آهستگی. از دست دادن گذر زمان یا بی تفاوتی نسبت به زمان. دیر یا زود رسیدن مهم نیست. هرگز نرسیدن هم مهم نیست. روزهایی پر از آوا و صدا. آواها و صداهایی که فقط تو می شنوی و بس. آهستگی با درد. دردِ پس از گذران شبی پر از ماه و هوا و سرخوشی.

بعضی وقتا توی این هیچ هایی که تو زندگی می بینم، یک سری هیچ وجود داره که مثل سیاه چاله های فضایی همه چیز رو توی خودش هذم می کنه. نمی دونم شاید بیش از اندازه ی ذهن و افکار من این هیچ زندگی بزرگ شده که فضاهای خالی با هر چیزی پر نمی شه.

مثل ساعت شنی. وقتی که برش می گردونیم یه محفظه ای رو پر کرده که به مرور از وسط شروع به خالی شدن می کنه.

و تنها دشمن که فقط می تونه با حضورش اونقدر تورو به خودش مشغول کنه و تمامی او هیچ ها رو پوششی بده تا فراموشی مقطعی زمانی داشته باشی. هر چند برای زمانی کوتاه...

سرمست هیچ

سرمست از خوشی. سرمست از رسیدن به هیچ. یافتن چیزی که هیچ چیز نیست. فکر کردن به هیچ. تنها چیزی که آرامشی مطلق به من میده، موسیقی. آوایی که مادی نیست. به نوعی اونم یک هیچِ. تنها هیچ ارزشمند این روزهای من. روزهایی فرو رفته در خلصه ی هیچ. و دیدن دنیا به هیچ که برای من گویای یکسانی هر چیز از هر نوع و گونه. جاندار و بی جان. هر آن چه که هست، آیینه ایست از انعکاس چشمان من. چشمانی که مرکز دنیاست.

دنیایی به بزرگی یک هیچِ بزرگ...

زندگی و عشق

دیشب یک کادوی جالب گرفتم.

یک دست بند لاستیکی که دو کلمه LIVE & LOVE روش حک شده.

عشق و زندگی در یک حلقه ی تو خالی. حلقه ی هیچ.

حالا من مرکز این حلقه هستم. مرکزیت من به عشق و زندگی معنی داده.

عشق و زندگی برای من بوجود اومده.

وجود من هویت بخش عشق و زندگیست.

میدان آزادی

آزادی یکی از حقوق های بشری و حکومتی در اغلب کشورهای دنیاست و نمادیِ از دموکراسی.

توی این کلان شهر که نمیدونم چه چیزی داره که هر آدمی رو از هر قوم و نژادی به اینجا می کشونه. در این شهر میدانی هست. میدان آزادی که نمادیست از حقوق بشریت در این شهر.

من فکر می کنم این میدان رو هم می تونم یک دشمن خطاب کنم. دشمنی بزرگ اما ساکن که حامل چیزی هست که هیچکس قادر به دیدنش نیست. چیزی داره که هر کسی رو به خودش جذب می کنه و به طرف خودش می کشه.

میدان آزادی شبیه آدمی هست که از راه دوری اومده. اون مسافریِ که از غرب به شرق سفر می کرده و پیام خودشو به هر سرزمین و حکومتی می رسوند. وقتی به ایران میرسه از آب و هوای پاک و خوبش به وجد میاد. دستگاه گوارش هم از این سرخوشی نهایت استفاده رو می کنه و شروع به فعالیتی عظیم می کنه که تمام اندرونیات و محتوات بدنش به فضولاتِ انسانی تبدیل میشه.

این سرخوشی و مستی طولی نمی کشه که تبدیل میشه به قضای حاجت و از اونجا که سرویس های بهداشتی در میان راه یا خراب بودن یا گرفته، نمیتونه رفع حاجت کنه و به سختی خودش رو به دروازه تهران میرسونه. اما دستگاه گوارش که هنوز شادمان از سرخوشی ورود به این کهن سرزمین هست، همچنان به کار خودش ادامه میده.

آدم به محض ورود به تهران به دور دست نگاه میکنه تا شاید جایگاهی برای رفع حاجت پیدا کنه. اما امید در دل و جانش خشک و تبدیل به رخوفی میشه که دیگه تاب و توان رو ازش می گیره و حاجت در شلوارش رفع میشه.

البته باید بگم که آب و هوای ایران نقش تعیین کننده ای در کل این ماجرا داره تا جایی که باعث خشک شدن فوضولاتی میشه که در شلوار اون آدم جمع شده بود.

و بدین صورت آزادی در ایران ما ماندگار شد و نتونست آزادی رو به شرق ببره و شما هم شاهد هستید که در شرق دور، در چین و ماچین کمنیسم حکومت میکنه.

این آدم که حالا تبدیل شده به بزرگترین میدان این شهر یک دشمن بحساب میاد. دشمنی که هر فردی رو از هر قشر و نژادی به خودش جذب می کنه و نسیم آزادی رو که عصاره ای از فضولات انسانی به همراه داره همچون دم مسیحایی به اون افراد می دمه و به افراد نوعی از آزادی رو هدیه میده که در هیچ کجای این کره خاکی نمی تونیم نمونه ای از اون رو پیدا کرد. هدیه ای پر از هیچ.

و این میدان یک هیچ به همراه داره به اسم آزادی که اونو در زمره دشمنان دوست داشتنی من قرار میده...

 

دشمن دوست داشتنی

يك دشمن چقدر مي تونه دوست داشتني باشه؟

دشمني كه روزي هفت، هشت ساعت با اون زندگي مي كني.

مدتي هست كه با اون كار مي كنم و شريك كاري شديم. با اينكه چند سالي مي شه كه ميشناسمش ولي اين مدت بيشتر به اون دقت مي كنم. به كاراش، رفتارش، اخلاق و عكس العمل هاي فوق العاده اي که از خودش بروز ميده.

مخصوصا وقتي عصباني مي شه كلمات در مواجهه با لهجش بصورت جويده و نصفه نيمه از دهانش به بيرون پرت ميشن.

با همه ي اين تعاريف و شتاخت بيشتري كه از اون پيدا كردم به اين نتيجه رسيدم كه هيچي نداره.

و اين تنها مزيتي هست كه بايد دوستش داشت.

دشمني كامل، پر از هيچ...

 

باید کاری کرد

باید دشمن رو دوست داشت. دشمن میتونه عزیزترین کَس توی این دنیای بی کسی باشه. دشمن امید به زندگی میده تا بتونی "کاری کنی".

"باید کاری کرد". این جمله به تنهایی میتونه هر آدمی رو به قعر این هیچ بزرگ ببره و روزها و ماه ها یا حتی سال ها اون رو در خودش مشغول کنه تا این هیچ بزرگ و بزرگتر بشه.

باید کاری کرد برای بدست آوردن دشمن. دشمنی که زیباست. دشمنی که با هر بار دیدن میتونی خودت رو فراموش کنی و بشی یک هیچ.

یک هیچ بزرگ...

دشمن

آدم باید همیشه دشمنی داشته باشه که بتونه فکر کنه و دندون قروچه کنه تا اون خشمی که بالفطره در تمامی آدما وجود داره، با این دندون قروچه کمی کمتر بشه.

اون وقت میشه کمی با دشمن حرف زد. البته این دشمن به طور قطع نباید عین معنی باشه.

دشمن میتونه یک دوست باشه. حتی یک یار...

دشمن یک اسمه، یک مستعار از وجود کسی در این دنیا برای گزیر از هیچ. برای رسیدن به نقطه پایانی که هیچگاه نیست و دشمن همیشه هست. باید باشه تا بتونیم به فهمی برسیم که این دنیا هیچی نیست جز یک هیچ بزرگ...

هیچ بزرگ

دنیا یک هیچ بزرگه که ما آدما هر کدوم به سهم درک و فهم و توانایی که داریم این هیچ رو کنکاش می کنیم و همیشه امید داریم که چیزی رو پیدا کنیم که بقیه آدما ندیدن و نمی تونن پیدا کنن. میشه گفت حس برتری جویی.

اما توی این دنیا هرچی بیشتر بگردی این هیچ بزرگتر میشه. درسته که دایره اطلاعات بیشتر میشه، اما به موازاتش هیچ، بزرگتر و بزرگتر میشه.

شاید توی این صفحه نوشته های متناقضی پیدا بشه که حتی حرف خودم رو باطل کنه. بلاخره منم مثل تمام آدمای روی زمین آدمم.

این دنیا فقط یک هیچ بزرگه...