زندگی شده یه روند تکرار شدنی با تغییرات جزئی. وقتی که تازه از یه شخم‌زنی ذهنی بیرون اومدی و  زندگی میاد که سر و شکلی به خودش بگیره. و بدونی که کجا داری میری و حداقل 4، 5 ماه آینده زندگیت چه شکلی میتونه باشه، سر و کله یه کتاب تازه پیدا میشه که با تجهیرات جدید شخم زنی به سراقت میاد و شروع میکنه به شخم زدن فکر و ذهن و همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌هات. اولشم نمی‌فهمی که چه خاکی بر سرت شده. هیجان کاذب تورو مقحور خودش کرده و به جلو می‌بردت. اما وقتی به خودت میای که می‌بینی چند روزی هست که سکوت تورو احاطه کرده. بیشتر می‌خوای تنها باشی. زیاد به در و دیوار خیره می‌مونی. عضلات صورتت مخصوصا در قسمت پیشانی بیشتر وقتا منقبض شدند و تو داری با انگشت شصت و اشاره از هم بازشون می‌کنی. طالب کشیدن سیگار بیشتری هستی.

اینها یه بخش قضیه‌ست و بخش دیگه اینه که با خودت می‌گی تو که داری زندگیت رو می‌کنی این دیگه چه کاریه که دست خودت دادی؟!! پاشو برو زندگیت رو بکن. چند ماه فکر نکن. بیخیال شو.

چه بلبشویی به پاست اینجا در من...