شدم دو تا شخصیت جدا. درون و بیرونم با هم همخونی نداره. زندگی رو دارم از دو بعد و زاویه متفاوت نگاه می‌کنم. با کلی تناقض که هیچ وجه مشترکی نمی‌شه بین این دو نگاه پیدا کرد. بدون اینکه حالیت باشه به در و دیوار کوبیده می‌شی و بعد از چند روز که بطور اتفاقی جای دردی روی بدنت حس می‌شه و نمی‌فهمی که کی و کجا به چی خوردی که حالا داری دردش رو احساس می‌کنی.

درونم پانتومیم بازی می‌کنه و بیرونم تئاتر. نتیجه‌ش رو نمی‌دنم چه بلبشویی می‌شه...