شاید باشی
آهها و ای کاشها. تمامن دربر گیرندهی ذهن ماست. نمیدانم چه رسمیست که زمان سخن گفتن سکوت میکنیم و زمان سکوت آنقدر حرف میزنیم که زبان عاجز از ادامه راه میشود.
ساعتها فکر. روزها نگاه. همه برای پیدایش چیزی که داشتیاش. چیزی که فراموش شده بود و در زیر خاکستر آتش درون مدفون بود. نمیدانم کدام باد بود که این کنده را روشن کرد. باد نبود. دیگر باد نمی تواند درونم را از آتش پر کند. آنقدر در خود فرو رفته بودم که طوفانها را هم توانی برای دربر گرفتن من نبود. آفتاب را هم مهار کرده بودم. تو چیستی که درونم را آتش زدی؟ مگر با تو سخنها نگفته بودم؟ مگر قرارهایمان یادت رفت؟ حکم آزادی تو در آزادی من بود. حال نمیدانم چه میکنی؟!! تو را هم نمیتوانم در بند کشم. راستش را بگو، آن نسیم بود که از روزن بندهای درونم گذر کرد؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت توسط هیچکس
|