منو ميآزاري و بس

- ميگي با خودت كار ميكني و از پس خودت بر مياي. ولي من چيزي از عوض شدن نمي بينم. بدتر ميشي كه بهتر نمي شي. كجا داري ميري؟ مي دوني؟؟؟

-- خودم احساس مي كنم ولي بعد از عمل، مي فهمم اشتباه كردم. خيلي بي جنبه شدم. بي كارم. ببخشيد.

- خواهش مي كنم. من بخاطر خودت مي گم. والا تاثيري روي من نداره.

-- مي دونم. واسم ديگه هيچي مهم نيست.

- يكي از مشكلات تو همينه. تا يه چيزي ميشه همه چيز براي تو بي ارزش ميشه و اين ضعف بزرگيه. تا يه سنگ جلوي راحت مي بيني، هدفت برات كمرنگ ميشه. ضعيفي و فكر مي كني كه نمي توني به اهدافت برسي

-- چون مي بينم خودم براي همه چيز و همه كس بي ارزشم. از هيچي راضي نميشم. ته دلم يه چيزي هست كه خودمم نمي دونم...

- دقيقا اشتباه تو همين جاست. تويي كه ميگي با بقيه فرق مي كنم. به جاي اينكه مثل اونا فكر كني و براي خودت ارزش ها رو بي ارزش كني، محكم تر بايست و به ارزش هاي خودت احترام بذار، رعايتشون كن تا به خواسته ها با توجه به قاعده هاي ذهني و فكري خودت برسي. و اون موقع نشون بدي كه حرفت با عملت يكيه.

-- ديگران واسم مهم نيستن.

- باشه، پس به راهي كه ميري ادامه بده... هرچي ميگم باز حرف خودت رو ميزني. ديگه ديوونه نيستم به حرفام ادامه بدم.

-- من دارم باهات حـرف مـي زنم. دارم ميگـم چه مرگمه!. نخواستـم حرفم رو ثابت كنم. تو اينجور فكر مي كني!!!

- تو اول از همه براي خودت مهم نيستي. اينو بفهم و بهش فكر كن.

-- باشه

- من ريشه ي ذهني تورو ساختم ولي تو تبر زدي بهش.

-- مي دنم

- هر كاريم مي كنم تا نذارم ريشه خشك بشه تو باز هم با تبر وايسادي. پس ديگه وقتي مي بينم خودت هيچ تلاشي نمي كني و فقط داري الكي مي نالي و فقط و فقط حرف مي زني، ديگه ادامه دادن بيهودست.

-- اين دفعه ديگه نمي خوام به تو قول بدم.

- همون دفعه كه قول دادي دارم نتيجه ش رو مي بينم.

-- نزن تو سرم

- تو خودت داري مي زني، نه من

-- تو مي زني

- باز هم مي خواي خودت رو تبرئه كني؟؟؟

-- نه. نمي خوام. مي دونم چه غلطي كردم.

- باز هم دنبال يكي مي گردي كه متهمش كني تا خودت رو آروم كني؟؟؟

 

راه و بی راه

وقتی داری راه میری و به آسفالت خیابون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری به ویترین مغازه ی لوکس فروشی نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی تو تاکسی نشستی و کرایه رو به راننده میدی و راننده میگه پول خرد نداری؟، حواست نیست. وقتی روی مبل ولو شدی و تلویزیون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری پای کامپیوتر کار می کنی، حواست نیست. وقتی به خودت فکر می کنی و داری توی خودت غرق می شی، حواست نیست. وقتی به همه ی این احوال فکر می کنی می فهمی که یه چیزی رو گم کردی. توی ذهن و فکرت یه جای خالی وجود داره که تو نمی دونی که چی بوده که حالا خالی شده. خلاء ی که هیچ هم نیست و بعضی وقتام حس می کنی که داره همه ی ذهن و فکرت رو تسخیر می کنه. نه حسش رو می فهمی و نه جنسشو. نه مهر و در خودش داره نه کینه رو. فکر نکن که به دل ربط داره. به بی راهه نرو. هیچ رنگی نداره ولی بوی خون میده. حالا بازم داری قدم می زنی و آب روون جوب کنار پیاده رو تورو با خودش می بره...