شعاع تواناییِ تو

انگار این سکوت برایم هرچه نداشت، نوشتن را با خود همراه آورد و دوباره من را به راه حرفهای نگفته راه داد تا بگویم. بگویم از تو، توان تو. حرفهای گفته و نگفته‌ی تو. و نیز از خود و دوباره از تو که آینه‌ای هستی برای دیدن. گفتن و حتی شنیدن.

سکوت تو هیچگاه برایم بی معنا نیست و نبود. سکوتی که سرشار از گفته‌هاست و نه ناگفته‌ها. گفته‌هایی از جنس پیشامدهای جاری و غیر جاری زندگی. می‌دانم که توان بازگویی نداری. می‌دانم دلیلش چیست. می‌دانم هنوز حجم اتفاقات از شعاع ذهن تو سر ریز می‌شود و همچو آبشاری در پیش چشمانت جاری می‌شوند و همانند ریختن آب سرد بر سر، شُک را در خود احساس می‌کنی. این را در تو دیده بودم. لرزش‌های گاه و بی‌گاهت را هم دیده بودم. اما باید بگویی. بگویی تا در تو حل شوند. بگویی تا گرمای احساس تو تیزی آب سرد را بگیرد.

عزیزکم با اینکه می‌دانم همچو سدی محکم در برابر تمامی آن ایستادی و پیروزمندانه آن بار را بر دوش می‌کشی. اما حجم تن تو توانای در بر گرفتن انبوه مشکلات نیست. خسته‌ای. اما خم بر ابرو نداری.

می‌بینی!!! اینها که می‌گویم بخشی از آن چیزیست که در تو خوانش دارم...

خوانش

در همین حوالی به سر می‌بری. اما نمی‌دانم به کدامین چرایی از من پنهانی؟!! سکوت تو مثل همیشه، نه پیداست و نه ناپیدا. تنها زیبایی توست که لزوم دیدن را ایجاب می‌کند. و گرنه آنقدر سفیدخوان شده‌ام که دیگر حتی نیازی به خط بریل هم ندارم برای خوانش ناخوانده‌های تو. راه تاریک را با چشمان بسته می‌روم با همه‌ی سدها و موانع. سیاه‌خوانی را هم فراخواهم گرفت. آدمی پیچیدست و غریب. اما تو بدان همین آدمی قدرت خوانش را یاد خواهد گرفت و خواهد خواند...

مثل همان هیچ، که در آن دنیا را خواند...

سناریو

 

سناریوی من:

- تاپ تاپ تاپ

+ بیا با هم کنار بیایم...

ـ تاپ تاپ تاپ

 

سناریوی حقیقی:

ـ تاپ تاپ تاپ

+ بیا با هم کنار بیایم...

(صدای زنگ تلفن - صحبت)

ـ ...

+ همیشه تو برنده‌ای

آرامش پراکنده

آرامم. اما نیستم. تو باور کن که خوبم. شاید با باور تو آرام شوم. بخند، تا لبخند تو آرامش این تن و روح باشد. نگران از حال خود نیستم. نگران دوری توام. نباید دور باشی. می‌دانم که می‌گویی من که هستم. هستی و خواهی بود. لبانم را دوخته‌ام تا مبادا حرفی بزند که گواه این بودن را به نابودی و دوری بکشاند. زبان را به کام دوختم. آخر می‌دانی که آزاری از من نباید باشد. همیشه با خود می‌گفتم که باید کاری کرد. کاری کرد تا به نقطه‌ای از خواستن رسید. اما حال فقط نظاره خواهم کرد. می‌دانم که پیچیده‌تر از آنی که بخواهم با تک حرکت‌های گاه و بیگاه به راه خواستن برسم.

می‌بینی عزیزم، جملات چه پراکنده‌اند؟ کلمات در قالب سکوت بر زبانم جاریند...

راستی عزیزم فردا روز عشاق است. روز خوبیست برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. فقط این را می‌گویم، چند صباحیست که هر روز همین حس را دارم...

اوضاع خوب نیست...

وقتی بی توجهی می‌بینی یا وقتی تلاشی مضاعف برای داشتن می‌کنی و فقط سکوت رو در جواب می‌گیری. بالاخص وقتی که به نوعی رفته باشه و تو بخوای برگردونیش، باید احساس تنفر رو در خودت احساس کنی. حالا نه اون تنفری که بخوای کینه به دل بگیری. در حد همون دندون قروچه هم می‌تونه باشه. اما ندارمش. نه تنفر دارم و نه ذهن بد. توی هیچ بخشی از ذهن و تفکراتم نکته‌ای بر نبود یا بدی ذهنی نیست. اتفاقا در تمام سطوح فکری، چه مربوط و چه غیر مربوط حضور فعالی داری و چشمان تو، نگاه تو شروعی آرامش بخش برای هر بخش فکری من هست.

نه عزیزکم... با خود نگو که خب، این شرایط که بد نیست داریم ادامش می‌دیم دیگه !! همینجوری خوبه ...

این هیچ، یک دنیاست که نباید باشه...

دنیا و من

 پرم. سرشارم از تو. حسین پناهی میگه "تا زندم دنیا ارث بابامه". دنیا را نمی‌خواهم. فکر نکن که قانعم. نه... از زمانی که تو هستی. در میان دستانم. من دنیا را در آغوش خود دارم...

عزیزکم چرا نگران میشی؟؟؟ تورا زنجیر نخواهم کرد...

با تو گفتم، که بودنت زندگیست و بدان هنوز هم هست. تو در قید زمان نیستی. من هم نیستم. تنها تفاوتیست در آن؛ من همه چیز را متصور شدم و تو نشدی. من آماده شدم. اما تو نبودی و به من هم اجازه ندادی که کوله بارم رو زمین بگذارم تا مثل تو، در کنار تو بنشینم. ساعت‌ها می‌نوازند و از پی هم می‌گذرند و من خودم هستم. همان که با تو بود و هست. تنها، سکوتم معناهای بیشتری را حمل می‌کند...

هیچِ قبل از تو، دیگر نیست...