انگار این سکوت برایم هرچه نداشت، نوشتن را با خود همراه آورد و دوباره من را به راه حرفهای نگفته راه داد تا بگویم. بگویم از تو، توان تو. حرفهای گفته و نگفته‌ی تو. و نیز از خود و دوباره از تو که آینه‌ای هستی برای دیدن. گفتن و حتی شنیدن.

سکوت تو هیچگاه برایم بی معنا نیست و نبود. سکوتی که سرشار از گفته‌هاست و نه ناگفته‌ها. گفته‌هایی از جنس پیشامدهای جاری و غیر جاری زندگی. می‌دانم که توان بازگویی نداری. می‌دانم دلیلش چیست. می‌دانم هنوز حجم اتفاقات از شعاع ذهن تو سر ریز می‌شود و همچو آبشاری در پیش چشمانت جاری می‌شوند و همانند ریختن آب سرد بر سر، شُک را در خود احساس می‌کنی. این را در تو دیده بودم. لرزش‌های گاه و بی‌گاهت را هم دیده بودم. اما باید بگویی. بگویی تا در تو حل شوند. بگویی تا گرمای احساس تو تیزی آب سرد را بگیرد.

عزیزکم با اینکه می‌دانم همچو سدی محکم در برابر تمامی آن ایستادی و پیروزمندانه آن بار را بر دوش می‌کشی. اما حجم تن تو توانای در بر گرفتن انبوه مشکلات نیست. خسته‌ای. اما خم بر ابرو نداری.

می‌بینی!!! اینها که می‌گویم بخشی از آن چیزیست که در تو خوانش دارم...