شروع دوباره کلمات در ذهن من و وجود تو. اما کلمات یارای کنار هم نشستن را ندارند. هرچه که برای تو دارم در ذهن خواهد بود. نوشتن به سرانجام من جوابی نخواهد داد. اما باز کلمات می چرخند و واژه ها از بودن تو حکایت ها برای من می سازند. می سازند و من را به تماشای تو می کشانند. همان چشمهای سیاه و دست های پاک. می دانم که خواهی گفت تمام شد آن. زندگی گذشت. اما خواهم گفت، دست ها همیشه پاک خواهند بود و من چشم به راه کلمات بی صدا خواهم بود...