نمی دانم برای نوشتن حتمن به وجود تو نیازی هست یا نه؟! برای تو نوشتم. زیاد. از تو. او وجود تو. از تفکرات تو. از نابودی تو. از هر آنچه که در تو بود و در فکر من نوشتم. امروز که می نویسم تو هستی اما از تو نیست. تو امروز رها شده ای در این جهان. تورا به حال خود رها گذارده ام مثل سرنوشت خودم. همانند آن راهی که ناشناخته بود و هرچه نور تاباندم باز هم تاریک بود. شاید می دانم چه کنم. میدانم که گام های من در کدام سو از این جهت های جغرافیاییست. اما باز هم حس محدود کننده ی ذهن در وجود من بیدار شده. ذهنی آشفته و بی قرار از فردا. فردایی نه به روشنایی روز که به تاریکی شب.

حتی بدون ماه...