زیباتر هم میشه...
می خوام سلام کنم. می خوام بلند سلام کنم. اول به تو بعد به زندگی. به دنیا. آره، به همون دنیایی که جز یک هیچ بزرگ هیچی نیست. اما این هیچ خودش یه دنیاست. یه هیچ که زندگی داره. اما زندگی از هیچ نیست که از توست. از بودن، از خواستن. از شروع گریه های فراموش شده. از دلواپسی. از نگرانی. نه اشتباه نکن. اینهایی که گفتم غم نیست. اینها همون زندگی فراموش شده ی من و توست. همان زمانهای از دست رفته که با بودن تبدیل شده به حس زنده بودن. به زمان لبخند های گاه و بی گاه. دیگه یادم رفته که زانو هام غم تنهایی های منو تحمل می کرد. ذهن تنهای من، ذهن گریزان من از آدمها، تمنای دست های من، همه با دست های تو جریانی شد در من. جریان زندگی با حضور تو، ارمغان نفسهای خسته ی منه.
هیچ این دنیا به رنگ زندگی شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ ساعت توسط هیچکس
|