نفس های عمیق مسیحایی

این روزها در حال هوای بودن و نبودن تو نفس های عمیق می کشم. شاید دوباره اومدی، اما همچنان در پرده ای از ابهام گرفتاری و من تو رو دوست دارم. برای بازگشت به دشمنی خیلی باید راه بیای. باید دویدن رو امتحان کنی تا شاید گذشت زمان کاری برات انجام بده. داشتم حسرت می خوردم از اینکه چه زود از منی که در منی جدا می شدی. ولی، ولی من خوب شناخته بودمت و می دونستم. درسته که بریدم و گفتم که دوستت دارم (الان هم میگم که دوستت دارم)، اما این دوست داشتن به قدر زوال تو نیست. به اندازه ی گودالیِ که فعلن دست و پا بزنی و تلاش کنی تا ببینم واقعن میخوای از روزمرگی در بیای یا نه؟؟. می بینی چقدر بدجنس و خودخواه شدم؟؟ آدمه دیگه. از این بشر دو پا هر چی که بگی بر میاد.

ای نفس اُنس تو احیای من                        چون تویی امروزه مسیحای من

بازم نگاه کن. خوب نگاه کن. ببین. دشمنی همیشه سطحی بالاتر بوده و هست. تو میرسی. دوسِت دارم ولی تو میرسی. همونجور که از هیچ همه چیز ساختی...

با فکر - بدون فکر

در سکوت تنهایی خودم هرچه که بیشتر فکر می کنم، احساس می کنم هر روز بیشتر و بیشتر دوسِت دارم. به اندازه ای که در آینده ای نزدیک این دوست داشتن به حد تنفر برسه. هر چیزی زمانی لازم داره و مطمئن باش اونقدر این زمان رو طولانی می کنم که تنفری قلبی نسبت به تو داشته باشم.

دشمن عزیز من!! بر خلاف چیزی که می خواستم خیلی زود در من به بیراهه رفتی. هرچه سعی کردم که این جدال رو به زوال نره اما تو اونقدر خودخواه یا شاید بی تفاوت بودی که به این سمت کشیده شدیم. به نوعی تـوان زیادی برای به انحـراف کشیده نشدن ایـن مبارزه گذاشتم. تلاش برای بستن بیراهه ها بی فایده بود. تو همواره در سیکلی دور می زدی و هرگاه که من در نقطه ی تلاقی با تو همراه می شدم در اندک زمانی در خلاف جهت شروع به حرکت می کردی. دوباره از دوست داشتن تو میگم. از احساسی که با اینکه دوسش ندارم ولی در خودم پرورش میدم و از تمامی شاخ و برگ های اون به همان اندازه که دشمنم بودی مراقبت می کنم.

بدون فکر به اینکه ذهن تو اسیری خواهد شد در جسم سرگردان تو...

 

چه تونه پریا؟

شهر ما، شهر شلوغه پریا

زندگی تو سوت و کورِ پریا

پریا داد نزنین

اشکاتونو رو زمینا نریزین

شهر ما شهر دیواست

آدماش اسیر زنجیر دیواست

پریای مهربون

عشق تو شهر ما یه خاطرست

عاشقی تو زندگی یه حادثست

نگاه کنین پریا

شهر ما خیس شده از اشک شما

پریای مهربون

خنده هاتون کجا رفت؟

دلامون سرد شد از خنده ي ديو

توي اين تن، زير برفاي سفيد

پريا زار نزنين

غصه ها تموم ميشه

خونه ي ديوا داغون ميشه

 

سرشار از تو

کاری از پیش نبردم همه ی عمر. ولی، شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد.

روزها از پس دیوارهای صلح گذشت. صلح پایدار نبود و دوست داشتن من هم. در اندیشه ی فرداهای دوست داشتن. در زمانهای کند شدگی دندانها آمد. تک حمله در تاریکی مطلقی که رسوایی او را پیدا می کرد، بیدارش کرد. و من مغرور از پیروزی، مبهوت او هستم. و دوباره مسیرهای ناشناخته. خستگی او از بی راهه های به بن بست رسیده. ذهنی خالی از من و دنیای اطرافش. ذهنی بسته از دنیایی که برای او نیست و او هیچ تعلقی بدان ندارد و خود را درگیر آن کرده. حرف های زیاد برای گفتن هست و سر رشته کلمات و جملات بسیار. هر کدام رو که در دست بگیری خود کلافیست بسان زندگی. باید برای بازگشت به مسیر آماده اش کنم. باید حمله ای تمام داشته باشیم. یورشی شاید به بزرگی بخشی از زندگی. این لحظه ی نایافته کاری باید باشد...