کاری از پیش نبردم همه ی عمر. ولی، شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد.

روزها از پس دیوارهای صلح گذشت. صلح پایدار نبود و دوست داشتن من هم. در اندیشه ی فرداهای دوست داشتن. در زمانهای کند شدگی دندانها آمد. تک حمله در تاریکی مطلقی که رسوایی او را پیدا می کرد، بیدارش کرد. و من مغرور از پیروزی، مبهوت او هستم. و دوباره مسیرهای ناشناخته. خستگی او از بی راهه های به بن بست رسیده. ذهنی خالی از من و دنیای اطرافش. ذهنی بسته از دنیایی که برای او نیست و او هیچ تعلقی بدان ندارد و خود را درگیر آن کرده. حرف های زیاد برای گفتن هست و سر رشته کلمات و جملات بسیار. هر کدام رو که در دست بگیری خود کلافیست بسان زندگی. باید برای بازگشت به مسیر آماده اش کنم. باید حمله ای تمام داشته باشیم. یورشی شاید به بزرگی بخشی از زندگی. این لحظه ی نایافته کاری باید باشد...