این روزها در حال هوای بودن و نبودن تو نفس های عمیق می کشم. شاید دوباره اومدی، اما همچنان در پرده ای از ابهام گرفتاری و من تو رو دوست دارم. برای بازگشت به دشمنی خیلی باید راه بیای. باید دویدن رو امتحان کنی تا شاید گذشت زمان کاری برات انجام بده. داشتم حسرت می خوردم از اینکه چه زود از منی که در منی جدا می شدی. ولی، ولی من خوب شناخته بودمت و می دونستم. درسته که بریدم و گفتم که دوستت دارم (الان هم میگم که دوستت دارم)، اما این دوست داشتن به قدر زوال تو نیست. به اندازه ی گودالیِ که فعلن دست و پا بزنی و تلاش کنی تا ببینم واقعن میخوای از روزمرگی در بیای یا نه؟؟. می بینی چقدر بدجنس و خودخواه شدم؟؟ آدمه دیگه. از این بشر دو پا هر چی که بگی بر میاد.

ای نفس اُنس تو احیای من                        چون تویی امروزه مسیحای من

بازم نگاه کن. خوب نگاه کن. ببین. دشمنی همیشه سطحی بالاتر بوده و هست. تو میرسی. دوسِت دارم ولی تو میرسی. همونجور که از هیچ همه چیز ساختی...