روز از پی شب می‌گذرد. شب هم از پی روز. و من مثل یک مستِ ملنگ در این شهر بی پیکر می‌روم. فقط می‌روم. به کجایش را؟؟؟ نمی‌دانم. بزرگراه‌ها را انتخاب می‌کنم تا کوچه‌های باریک. که کمتر به در و دیوار بخورم. می‌گویم. نه فقط سوت می‌زنم. که فقط و فقط سکوت نکرده باشم و حرفی هم نزده باشم. شایدم درد خود را در گلو قرقره می‌کنم تا بغض فرو خورده کمی آرام گیرد...