چاقوی تیزی برداشتم و سینه‌ام را شکافتم. چیزی بیرون نریخت. حتی قطره‌ای. سینه‌ام را فشردم. هیچ. دستم را در سینه کردم، قلب بود و فضایی که در نگاه اول به ظاهر خالی بود. فکر کردم تمام شده. دیگر احساسی نیست. یا اگر هم هست آنقدر کم هست که دیگه دیده نشه. اما درست نبود. یه جای کار می‌لنگید. قلبم رو در دستم گرفتم. یه کم فشارش دادم. دلم برات تنگ شد. بی‌قرار شد. احساس هیچ نشده بود. خالص و ناب شده بود. مثل خود دل. وقتی تپید، با تمام وجود احساست کردم.

دنیای من، در من هست و با هر تپش حس می‌کنم که دنیا ماله منه...