لعنت به من.

به تو لعن نمی‌فرستم. تو نمی‌فهمی. اگر می‌فهمیدی هیچوقت شکایت نمی‌کردی که "دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم". تو همون کاری رو می‌کنی که با تو کردند. چه فرقی بین تو با بقیه‌ست؟!

نمی‌دونم چرا بهم ریختم. همه‌ی افکارم پاره پاره شد. ذهنم از هم گسیخت.

لعنت به من.

به شدت بدون منطق رفتار کردی. نمی‌گم سیاست بازی در میآوردی و نقش بازی می‌کردی. ولی شاید می‌شد بهتر از این رفتار کرد.

چی داری میگی؟!!! توقعات زیادی داری. وقتی که داری می‌گی نمی‌فهمه دیگه (کلمات از ذهنم بیرون رفته. یادم اومد "نصیحت") نصیحت کردنت برای چیه؟

احساس می‌کنم به شدت حساس شدم. با اینکه همه چیز در ظاهر خوب و مرتب به نظر میاد، اما گمشده‌ی درونم پیدا شده. گمشده‌ای که گمش کرده بودم و راحت روزگارم سپری می‌شد. بدون درد. بدون فکر. بی هیچکس و هیچ چیز خوش بودم در دنیای خودم. از وقتی گمشده خودش رو بهم نشون داد حس تهی بودن رو دوباره می‌فهمم. می‌بینم.

لعنت بر من...