یکسال گذشت. یکسال شاید در سکوت. شاید در رخوت و شاید در فریادهای خاموشی که خود نیز آنها را نخواستم بشنوم.

گفتی آغاز کن. بنویس...

نگاهم را ندیدی  لرزش صدایم را هم نشنیدی. آری، یکسال بدون از تو نوشتن گذشت. می‌بینی اتفاقی هم نیفتاد. هیچکس هیچ نگفت. اعتراض نکرد. حتی خوشحالی هم نکرد. اما من گفتم. بارها و بارها. از تو گفتم. به خود گفتم. تو را حتی در آینه دیدم. اما مهر سکوت لبم را دوخت. سوختم از دشمنم. از دشمن عزیز که پشت بر من کرد. رفت... به کجایش را کاری نیست. مرا در بهت لبان سوزانم تنها به حال خود رها کرد.

گفتی بنویس...

دشمن عزیزم از یاد برده بودم نوشتن را. قلم را. ذهن را و حتی خودم را. از زمانی که گفتی بنویس، یاد گمشده‌های زندگیم افتادم. یاد تو و خودم. چه داشتم؟!!! چه دارم؟!!! باورت نمی‌شود. هیچ...

دشمن عزیزم، میان این همه حرف این اعتراف را هم بپذیر که هنوز دستت دارم...