گامی به سوی هیچ
می خوام دوست داشته باشم. اونقدر که دیگه از دوست داشتن حالت تهوع بگیرم. عق بزنم و هر چی که تو دلمه بریزم کف خیابون. آره، میریزم کف خیابون و بی اعتنا به این حالت می گذرم. هم از خودم، هم از این حالت. اون موقع تازه مزه اشکای شورم رو بهتر می فهمم. می دونم میگی که، خوب این چه کاریه؟!! اما باز هم می خوام دوست داشته باشم. اونقدر که بمیرم. از خود بمیرم و به تو برسم. و یا حتی از تو هم بگذرم و به انتها برسم. به آخر. جایی پر از هیچ. جایی نه به وسعت این دنیا که این دنیا اونقدر کوچیکه که دلم می گیره همیشه. وسعت هیچی که می خواهم بینهایته. انتهایی برای این هیچ نیست که دوست داشتنش هم مقدار و اندازه ای نیست...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط هیچکس
|