حقیقت پیدا، واقعیت ناپیدا
برای تو نوشتم. شاید خواندم. از شروع تو تا فنا. تو را در کلمات خلاصه کردم. اما کلمات به هیبتی غریب در آمدند و من محو در این اشکال. در من چراهاییست که تو فقط جوابگوی آن هستی و بس. من شاید سرگشته ی این راه تاریک باشم با همه ی نوری که با خود برای هدایت آورده ام. اما تو نیز باید همراه باشی. باشی، گرچه زخم خورده و خسته از رفتار اشتباه زندگی هستی. تو برای نابودی خود آرزوها کردی و من خندیدم. نه به تو، به خود که انباشته ای از این کلمات در ذهن من مثل فواره ای بر من سرازیر است. حرف ها گفتم و کلمات ناگفته ی زیادی هست. کلماتی نه از جنس امید که از جنس حقیقتی درست برای واقعیاتی درست تر در این زندگی نادرست. می دانی که هنوز زنده هستی و من با اینکه روزگاریست دوستت دارم اما برای بازگشت دشمنی با تو لحظه شماری می کنم. تفکر حال تو بخش پیدای زندگی توست. من در اندیشه ی ناپیدای توام...