زوال داره از دور دست تکون میده و لبخند رضایت بر لبان فناست. دیگه نمیشه از تو گفت. تو خود به این قهقرا رفتی و هر چقدر هم تلاش کردم تا نگذارم این اتفاق بیفته ولی تو با دست و پا زدن، خودت رو کامل فرو بردی. شاید قصه ها برای تو داشتم. برای از تو بودن و به خود رسیدن. برای بازگویی آن دو چشم عادی اما سیاه. برای آن دست هایی که روزی لمس آن حس غروری داشت. برای سکوت بهنگام و نا بهنگام زمان های بودن. برای فرار از این روزمرگی های زمانه. برای لبخند و دست. برای گفتن حرف های بی کلام. دست پاک و انگشت گویا.

در خود شاید شکستی. با خود شکستی. بی خود شکستی. دوستی برای تو نفرین است. دوستت خواهم بود و به آن اندازه دوستت خواهم داشت تا از حرکت باز ایستی و در زوال خویش به بی راهه ی هیچ برسی.

نه! فکر نکن که این نفرین است و من به نابودی تو می اندیشم. این زندگی توست که برایت ترسیم کردم. این همان نقطه ی پایان ذهن آزاد توست. ذهن بی روزن. نابودی بالاتر از سطح گه...