مگه تو نوبرشو اُوردی؟
بهش میگم سکه ی قلب لااقل کام خودش شیرینه. دیگه هر شهد براش زهر حلاحل نمیشه. میگه اون شیرینی به درد شاعر می خوره. که با شمع و گل و پروانه و بلبل بقل هم بزاره، بشینه نیگا کنه، های های گریه کنه شعر بگه. بهش میگم عزیزکم، جانکم، امیدکم، قلبک بازی گوشم، سکه ی قلب اقلن قلب است. میشه باهاش سر کسی کلا گذاشت یا کلاهی برداشت. هیچ قلبی مثل تو عاطل و باطل نمیشه. میگه اون قلب فقط به درد ملّا می خوره. بهش میگم ملّا بازم هرچی باشه، دست کم به فکر نفع خودشه، بی خودی منصف و عادل نمیشه. عین هو فرشته ی سر در دیوان قضا. تا حالا سی ساله چسبیده به دیوار، که چی؟ که با اون ترازوی نا میزون یه چیزی وزن کنه. میگه هر فرشته ای کاسب و بقال نمیشه. تازه هر بقالیَم این همه احمق نمیشه، که با دستمال ببنده چششو بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه. دیگه اون مثقال، مثقال نمیشه. دیگه اون فلفل، فلفل نمیشه. بابا ول کن حاج آقا. دل به فلفل آخه دخلی نداره. فلفل شمام مثل قلب، همه چیز داره به غیر از فلفل. عین هو قلب شما قلابیست. توی دل هر چی باشه، به جز از عشق و محبت چیزی داخل نمیشه. داشِ من، از قول ما به اون دل وا موندت حالی کن عشق مثل دسته چپق، باس حتمن دو تا سر داشته باشه. آخه عشق یه سره باعث دردسره. میگه اون عشق به درد خراط می خوره. بهش بگو عقلم آخه خوب چیزیه. اگه فرهادی شیرینت کو؟ اگه مجنونی لیلیت کجاست؟ آخه مرشد مجنون اگه لیلی داشت، مجنون نمیشد!! وقیَم شد، دیگه عاقل نمیشه. بهش بگو دست بر دار. دیگه دیوونه شدن این همه قنپز نداره. توی دنیا دیوونه فراوونه. مگه تو نوبرشو اُوردی؟