روزهای تعطیل و اوقات بسیار داشتن. بودن و شاید زندگی کردن. اما نکته یا اتفاق مهم قبل از تعطیلات موجب میشه که زنده بمونی. و این زنده بودن همون زندگی کردن هست. بازگشت دشمن. این می تونه به تنهایی خبری باشه که تا مدتها تورو سرگرم کنه و با اون زندگی کنی و شاد باشی. تقابل با دشمن تمامن پاسخیست از سکوت تو. سکوتی برای بازگردانی توان از دست رفته. فرصتی برای دشمن. فرصتی برای تفکر و تنهایی او. تک حمله های کوچک تا فراموشت نکنه در این سکوت. در روزهایی که تو نه دشمنی و نه حتی یک دوست. حال تعلق از خود رو هم از دست میدی. در خلا پا میگذاری که هیچ چیز نیست. محیطی از هیچ که هم تورو به نابودی می کشونه هم دشمن به انحطاط میره. می دانستم که او هست. او نیز فنا ناپذیره. شناخت هست. دشمن هست و بازگشت به زندگی. حال سر مست از بودن هستی و به او می گویی:

زندگی آن چیزیست که برای تو اتفاق می افتد. در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی دیگری هستی...