این چند روز خواستم بنویسم. ولی ننوشتم. از خیلی چیزها. مرگ. مترو. آدما. سکوت سنگین تر از اینها بود. این روزا هم به شدت درگیرم. چک های شرکت داره شروع می کنه به برگشت خودن و ما هم داریم جزء ۴۵٪ چک های بزگشتی بازار کار میشیم و درصد اضافه می کنیم. اینم خودش یک جور تاثیر می تونه باشه توی بازار کار. عزیز خان اومد. این روزا عزیزخان خیلی تحت فشار قرار گرفته و فقط دعا می کنم که سکته نکنه. اگر اوضاع به همین منوال پیش بره باید بریک قبر بخریم. خودش کفته که اگر یه روز توی این شرایط قرار بگیره میره توی قبر می خوابه. موجودیه واسه خودش. دشمنی به تمام معنا. حرف های دیگه می خواستم بزنم که دیگه فعلا مجالی برای اونا نیست. برم سراغ عزیز خان ببینم در چه وضعیتی قرار داره...