مرکز دنیا بودن مزیت ها و دردسر های زیادی داره. از اینکه می بینی همه ی اتفاقات این دنیا از ازل تا الان بخاطر وجود تو بوده به خود می بالی. اما دردسر هاش بعضی اوقات آزار دهندست. اینکه ببینی این همه آدم دارن توی این دنیا میرن و میان که تو باشی. تقصیر من نیست که من مرکز دنیا شدم. با هم می جنگند و کشته می شن بخاطر من. حتی میمون ها هم بخاطر من به حکومت می رسن. و در این بین شبی از شبها تو با دشمنت بشینی و از ازل و ابد حرف بزنی. مسیری رو بسازی که خارج از عرف حرکتی این دنیا باشه. دنیایی سراسر سیاست و حقه. تکرار دوباره ی دنیا با داشته های امروز. آدم و حوایی سیاست پیشه. فرشتگان و ملائک همه برای ارج و قرب سیاستی رو پیاده می کنن که در نهایت شیطان فرشته ی مقرب خدا می شه. حال باید منتظر بود تا زمانی که حوا بتونه به آدم سیب بخورونه و دوباره از بهشت به زمین بیان. و چه خواهد شد دنیای پس از ما که هیچ در هیچ خواهد بود برای هیچ...