نفوذ تا مغز استخوان
روزها در پی هم سپری می شوند و این مردم همچنان گرفتار در قید و بند زندگی.
دچار باید بود
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها شده اید
دچار يعني عاشق!
این مردم هم دچار این دچار شدند. دچار زندگی کردن. از اون بدتر عادی زندگی کردن. این همه آدم ماجراجو که دنبال چیزای غیر عادی می گردن آخر سر به این میرسن که انتهاش هیچی نیست. هیجانات زود گذری که به شدت عادی میشه. حالا این مردم با این عادی بودنشون به چی میخوان برسن نمیدونم!!!
عاشق روزمرگی بودن هم فکر کنم عالمی داره. زمان سوار شدن قطار مترو، روزمرگی رو میشه توی این مردم حس کرد که چه جوری تا مغز استخوان در اونا نقوذ کرده
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت توسط هیچکس
|