<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک دنیا، یک هیچٍ بزرگ</title>
<link>https://abignought.blogfa.com</link>
<description>دست نوشته ها و عقاید کسی که مرکز دنیاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Mar 2012 19:06:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بالا آوردمش</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/95</link>
<description>دست بر دیوار. سر پایین. سکوت‌های بالا آمده از من بر روی زمین. بعد از بیرون آمدن از دهانم و برخورد با زمین چه فریادهایی در خود داشت...</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 19:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>تمام من تو خواهی بود</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/94</link>
<description>بعد از یک هفته خلسه و منگی تازه درد شروع شده. تازه دارم می‌فهمم که چی شده؟!!! با مرور این چند روز فقط با خودم می‌گم:‌ من کجا بودم؟!! به چی فکر می‌کردم؟!! بی‌خیال بودم؟؟؟! پذیرفته بودم؟؟؟ نه! نه پذیرشی در کار بوده نه بی‌خیالی. فقط تو توهم و هپروطی به سر می‌بردم که مثلا پذیرفتم. اما الآن با یک عقل و منطق درست‌تر از هفته‌ی گذشته می‌گم و فقط به خودم می‌گم، فقط و فقط قبول شده. پذیرشی نیست. چون دلیل قانع کننده‌ای هم نبوده.</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 09:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>سوت و سکوت</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/93</link>
<description>روز از پی شب می‌گذرد. شب هم از پی روز. و من مثل یک مستِ ملنگ در این شهر بی پیکر می‌روم. فقط می‌روم. به کجایش را؟؟؟ نمی‌دانم. بزرگراه‌ها را انتخاب می‌کنم تا کوچه‌های باریک. که کمتر به در و دیوار بخورم. می‌گویم. نه فقط سوت می‌زنم. که فقط و فقط سکوت نکرده باشم و حرفی هم نزده باشم. شایدم درد خود را در گلو قرقره می‌کنم تا بغض فرو خورده کمی آرام گیرد...</description>
<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 22:21:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>روز دیگری خواهم ساخت</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/92</link>
<description>امشب شب رویا نبود. دیدم. تمام دیدم. شاید رویاوار بود. اما توان من بود برای تو. توانی در حد همان چند ساعت. و تو گفتی می‌گویی. گفتی حرف خواهیم زد. با اینکه گفتی چی بگم؟!. صحبت. غنیمتست هم صحبت گل شدن. باید بدانم. قدرش را خواهم دانست. با اینکه فکر حرفهای دیگری هم در ذهنم جاری می‌شه. اما دلم گواهی دیگه‌ای میده. گواهی عقل هم از بودن صحبت می‌کنه اما تبصره رو هم یادش نمیره. روز دیگری خواهم ساخت. برای شروعی دوباره.</description>
<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 22:24:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>لبریزم</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/91</link>
<description>سینه‌ام لبریز شده. دارم احساس مادری رو پیدا می‌کنم بچه‌ی شیر خوره‌اش رو از دست داده. حالا سینه‌اش پر از شیر شده. اما کودکش نیست تا او را سیراب از شیره‌ي وجودش کند...</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 21:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>دیگران هیچند...</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/90</link>
<description>می‌بینی؟!! می‌شنوی؟؟ هرچه که هست برای توست. دیگری هیچ معنایی ندارد. متهم شدم. اما خوشحال بودم. هستم. اتهام بی احساسی. مغرور بودن. چقدر دوست دارم این اتهامات را از دیگران. گفتی گریه کرد. ناراحت بود. راحت بگویم دلم بحالش سوخت. اشتباه دل بسته بود. گفته بودم شخصی هست که یک دنیاست. برایم زندگیست. نخواست بشنود. راستی باز هم نمی‌خواهد بشنود. برایم مهم نیست. تو هستی. کافیست... دیگران هیچند...</description>
<pubDate>Fri, 02 Mar 2012 18:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/89</link>
<description>در سکوت دوستت خواهم داشت. که مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد...</description>
<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 15:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای دلم</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/88</link>
<description>چاقوی تیزی برداشتم و سینه‌ام را شکافتم. چیزی بیرون نریخت. حتی قطره‌ای. سینه‌ام را فشردم. هیچ. دستم را در سینه کردم، قلب بود و فضایی که در نگاه اول به ظاهر خالی بود. فکر کردم تمام شده. دیگر احساسی نیست. یا اگر هم هست آنقدر کم هست که دیگه دیده نشه. اما درست نبود. یه جای کار می‌لنگید. قلبم رو در دستم گرفتم. یه کم فشارش دادم. دلم برات تنگ شد. بی‌قرار شد. احساس هیچ نشده بود. خالص و ناب شده بود. مثل خود دل.</description>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2012 20:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>ارزشمندترینِ یک مرد</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/87</link>
<description>مرد بودن. محکم بودن. بی تفاوت بودن. درونگرا بودن. فکر نکردن. منطق داشتن. احساس رو خفه کردن. اینا همش معنی مرد باش هست. قبول. حرفت قبول. اما این رو هم بدون که یک مرد وقتی می‌تونه محکم باشه. می‌تونه منطق درست داشته باشه که لحظات آرامی رو در زندگیش داشته باشه. اون لحظات رو فقط یک شخص می‌تونه برای مرد بسازه. و اون کسی نیست جز شخصی که یک مرد با تمام وجودش دوستش داره. جایی مثل آغوش کسی که وقتی درش هست دنیا رو زیر پاش داره و فاتح کل این دنیاست.</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 12:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>می‌آید دلم</title>
<link>https://abignought.blogfa.com/post/86</link>
<description>امشب نمی‌دانم دل را به که کار و چه چیز وا دارم تا شاید و فقط شاید کمی از بی‌قراریش کم کنم. تاب بیاورد. و شاید و باز فقط شاید یاد بگیرد تنهایی را. دوباره تنها بودن را. چه گفتم که اینگونه بیتاب شدی؟!! باشد. یاد نگیر. یاد نگیر. خود را به نیستی می‌دهی و من را هم. یادت نیست برای بودنش چه گفت؟؟ چه خواست؟؟؟ می‌دانم که می‌دانی دلم. این را هم فهمیده‌ام که تو حرف آخر را می‌زنی با همه‌ی عقل و منطقم. عقل هم یاد گرفته با تو نجنگد که پیروزی هماره با توست.</description>
<pubDate>Sat, 25 Feb 2012 20:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abignought</dc:creator>
<guid>abignought.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
</channel>
</rss>
