تبليغاتX
یک دنیا ، یک هیچٍ بزرگ

می خوام سلام کنم. می خوام بلند سلام کنم. اول به تو بعد به زندگی. به دنیا. آره، به همون دنیایی که جز یک هیچ بزرگ هیچی نیست. اما این هیچ خودش یه دنیاست. یه هیچ که زندگی داره. اما زندگی از هیچ نیست که از توست. از بودن، از خواستن. از شروع گریه های فراموش شده. از دلواپسی. از نگرانی. نه اشتباه نکن. اینهایی که گفتم غم نیست. اینها همون زندگی فراموش شده ی من و توست. همان زمانهای از دست رفته که با بودن تبدیل شده به  حس زنده بودن. به زمان لبخند های گاه و بی گاه. دیگه یادم رفته که زانو هام غم تنهایی های منو تحمل می کرد. ذهن تنهای من، ذهن گریزان من از آدمها، تمنای دست های من، همه با دست های تو جریانی شد در من. جریان زندگی با حضور تو، ارمغان نفسهای خسته ی منه.

هیچ این دنیا به رنگ زندگی شد...

 

+ نوشته شده در  Wed 30 Sep 2009ساعت 4:28 AM  توسط هیچکس  | 

وقتی که در زمان گم میشی و تمام حرف ها و گفته های تو در پس و پیش تو در جایی غوطه ور می شوند و تو به دنبال آن می گردی. حرف های تو به تو برخورد خواهند کرد و تنت را خراش می دهد. کلماتی از جنس دوست داشتن. از جنش بلورهای احساس که عواطف تو را در بر دارند و حالا بر تن تو فرود می آیند و جراحات، تو را به زمین می نشاند. نگاه های پریشان تو باز هم برای رفتن به آن راه همیشگیت التماس دارد. و تو را با خود به هیچستانی خواهد برد که مرکزیت این دنیا را دوباره به تو خواهد داد و تو چشم در نگاهش خواهی دوخت و لبخند خواهی زد که این دنیا یک هیچ بزرگ است...

 

+ نوشته شده در  Mon 24 Aug 2009ساعت 2:36 AM  توسط هیچکس  | 

من رفتم. ميروم جايز نيست. به سوي همان جايگاه خود بودن. جايي كه هيچ را در برگرفته و من در آن فضاي لايتناهي ش در خود خواهم بود. جايي براي فكر به انديشه هايي كه ديگراني را بر نمي تابد و هر آنچه هست، خود است. دل كندن از تو گرچه آسان است اما سختي در تو بودن را در خود خواهد داشت. كندن از خود تو. جدا شدن از راه هاي رفته با تو. گامهايي با تو اما تنها. گامهايي براي رسيدن به خواسته هايي از جنس من و تو. حال كه اين راه و مسير حكم به جدايي داده، خواهم رفت. مي روم به سرزمين هيچ كه دنياييست با ارزشهايي از خود. جايي كه من با همه ي تنهاييش تنها نيستم. هيچي كه رنگ سياهي ندارد...


+ نوشته شده در  Mon 27 Jul 2009ساعت 6:11 PM  توسط هیچکس  | 

- ميگي با خودت كار ميكني و از پس خودت بر مياي. ولي من چيزي از عوض شدن نمي بينم. بدتر ميشي كه بهتر نمي شي. كجا داري ميري؟ مي دوني؟؟؟

-- خودم احساس مي كنم ولي بعد از عمل، مي فهمم اشتباه كردم. خيلي بي جنبه شدم. بي كارم. ببخشيد.

- خواهش مي كنم. من بخاطر خودت مي گم. والا تاثيري روي من نداره.

-- مي دونم. واسم ديگه هيچي مهم نيست.

- يكي از مشكلات تو همينه. تا يه چيزي ميشه همه چيز براي تو بي ارزش ميشه و اين ضعف بزرگيه. تا يه سنگ جلوي راحت مي بيني، هدفت برات كمرنگ ميشه. ضعيفي و فكر مي كني كه نمي توني به اهدافت برسي

-- چون مي بينم خودم براي همه چيز و همه كس بي ارزشم. از هيچي راضي نميشم. ته دلم يه چيزي هست كه خودمم نمي دونم...

- دقيقا اشتباه تو همين جاست. تويي كه ميگي با بقيه فرق مي كنم. به جاي اينكه مثل اونا فكر كني و براي خودت ارزش ها رو بي ارزش كني، محكم تر بايست و به ارزش هاي خودت احترام بذار، رعايتشون كن تا به خواسته ها با توجه به قاعده هاي ذهني و فكري خودت برسي. و اون موقع نشون بدي كه حرفت با عملت يكيه.

-- ديگران واسم مهم نيستن.

- باشه، پس به راهي كه ميري ادامه بده... هرچي ميگم باز حرف خودت رو ميزني. ديگه ديوونه نيستم به حرفام ادامه بدم.

-- من دارم باهات حـرف مـي زنم. دارم ميگـم چه مرگمه!. نخواستـم حرفم رو ثابت كنم. تو اينجور فكر مي كني!!!

- تو اول از همه براي خودت مهم نيستي. اينو بفهم و بهش فكر كن.

-- باشه

- من ريشه ي ذهني تورو ساختم ولي تو تبر زدي بهش.

-- مي دنم

- هر كاريم مي كنم تا نذارم ريشه خشك بشه تو باز هم با تبر وايسادي. پس ديگه وقتي مي بينم خودت هيچ تلاشي نمي كني و فقط داري الكي مي نالي و فقط و فقط حرف مي زني، ديگه ادامه دادن بيهودست.

-- اين دفعه ديگه نمي خوام به تو قول بدم.

- همون دفعه كه قول دادي دارم نتيجه ش رو مي بينم.

-- نزن تو سرم

- تو خودت داري مي زني، نه من

-- تو مي زني

- باز هم مي خواي خودت رو تبرئه كني؟؟؟

-- نه. نمي خوام. مي دونم چه غلطي كردم.

- باز هم دنبال يكي مي گردي كه متهمش كني تا خودت رو آروم كني؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Jul 2009ساعت 7:36 PM  توسط هیچکس  | 

وقتی داری راه میری و به آسفالت خیابون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری به ویترین مغازه ی لوکس فروشی نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی تو تاکسی نشستی و کرایه رو به راننده میدی و راننده میگه پول خرد نداری؟، حواست نیست. وقتی روی مبل ولو شدی و تلویزیون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری پای کامپیوتر کار می کنی، حواست نیست. وقتی به خودت فکر می کنی و داری توی خودت غرق می شی، حواست نیست. وقتی به همه ی این احوال فکر می کنی می فهمی که یه چیزی رو گم کردی. توی ذهن و فکرت یه جای خالی وجود داره که تو نمی دونی که چی بوده که حالا خالی شده. خلاء ی که هیچ هم نیست و بعضی وقتام حس می کنی که داره همه ی ذهن و فکرت رو تسخیر می کنه. نه حسش رو می فهمی و نه جنسشو. نه مهر و در خودش داره نه کینه رو. فکر نکن که به دل ربط داره. به بی راهه نرو. هیچ رنگی نداره ولی بوی خون میده. حالا بازم داری قدم می زنی و آب روون جوب کنار پیاده رو تورو با خودش می بره...

+ نوشته شده در  Sat 4 Jul 2009ساعت 6:1 PM  توسط هیچکس  | 

می خوام دوست داشته باشم. اونقدر که دیگه از دوست داشتن حالت تهوع بگیرم. عق بزنم و هر چی که تو دلمه بریزم کف خیابون. آره، میریزم کف خیابون و بی اعتنا به این حالت می گذرم. هم از خودم، هم از این حالت. اون موقع تازه مزه اشکای شورم رو بهتر می فهمم. می دونم میگی که، خوب این چه کاریه؟!! اما باز هم می خوام دوست داشته باشم. اونقدر که بمیرم. از خود بمیرم و به تو برسم. و یا حتی از تو هم بگذرم و به انتها برسم. به آخر. جایی پر از هیچ. جایی نه به وسعت این دنیا که این دنیا اونقدر کوچیکه که دلم می گیره همیشه. وسعت هیچی که می خواهم بینهایته. انتهایی برای این هیچ نیست که دوست داشتنش هم مقدار و اندازه ای نیست...

+ نوشته شده در  Thu 11 Jun 2009ساعت 5:21 AM  توسط هیچکس  | 

 

-  مريم به ليلا مي‌گفته كه من هم، عاشق اون مرده بودم هم عاشق شوهرم.

عاشق دو نفر؟

-  مممم، آره

مثل مردايي كه دو تا زن مي گيرن. هان؟ اونا هم عاشق دو نفرن؟

-  ...

طبيعي نيست اين چيزا. همش غير عاديه.  زندگي اين طوري نيست. اوني كه ميره با يكي بازي مي كنه، همه چيز خراب مي شه، از اولش. حالا هر كدوم كه مي خواد باشه، مرده يا زنش. خراب مي شه. انسان دوست داره ماله، مال حالا نه. انحصاري باشه براي همديگه. مالكيت كه نيست. دو نفر تعهد ميدن كه با هم زندگي كنن. كثافت كاريه. قول دادن به هم.

-  به نظر تو نميشه آدم عاشق دو نفر باشه؟

عاشق دو نفر باشه؟ ميشه عاشق دو تا بچه بشه. چهار تا بچه بشه. ولي عاشق همسر يا چي ميگن، كسي كه باهاش رابطه داري امكان نداره. دو نفر؟ عشق نيست.

-  پس چيه؟

رابطه داره با دو نفر. با سه نفر داره. با چهار تا داره. اون ديگه مسخره بازيه. اون ديگه. چي داري ميگي؟ هان؟

-  ...

چي داري ميگي؟

-  نمي دونم.

تو ميشيني يك ساعت با اون حرف ميزني. سر اين چيزا؟

-  عشق اصلان، نميدونم. پس عشق چيه؟

عشق خيانت مريم خانمه؟ خيانت آقا اميره؟ اينا عشقه؟ كثافت كاريا چي؟ عشقه اينا؟ اين چيزا براي من لجنه عزيزم.

-  خيانت وجود نداره اصلان. خيانت وجود داره به نظرت؟

خيانت لجنه

-  رابطه تموم شده. يعني تموم شده.

خوب برن طلاق بگيرن اگه رابطه تموم شده. چرا ديگه قرار گذاشتين. قرارداد دارين با هم كه زندگي كنين تا مرگ؟!

-  شايد يه قراردادي گذاشتن كه نمي تونن زيرش بزنن به يه دلايلي!

باشه. مثل اين ميشه كه زنه يه مرد داره. مرده يه زن داره. دو تا بچه هم كه دارن و همه كاراشون رو براي اجتماع كردن. پس حالا حق داره كه اين بره معشوقه بگيره، اين ور و اون ور آدما رو ببينه. اون يكي هم مي تونه براي خودش معشوقه بگيره و زندگي كنن و خيلي هم شرافتمندانه و قشنگ و تر و تميز. به اين ميگن. چي ميگن؟ روشن فكري ميگن. زندگي مدرن ميگن. نمي دونم چي؟! هرچي هست طبيعي نيست. زندگي بايست طبيعي باشد. يك مرد و يك زن. مي فهمي؟

-  ... ميدوني وقتي كه رابطه تموم شده، قرارداد رو بستن. تعهد رو دادن.

رابطه تموم شده، جدا شن. شهامت داشته باشن به همديگه بگن. علاف نگنن همديگرو.

-  گوش كن به من.

بگو. چشم.

-  وقتي كه رابطه تمو شده. يه قراردادي رو بستن و تعهد دادن؟ شايد به خاطر عادتي كه دارن نمي تونن. عادت كردن به هم. وابسته شدن.

خيلي عاليه. خيلي عاليه...

-  اما از اون طرف هم مي بينن يه چيزي تو وجودشون كمه. خاليه.

پس برن معشوقه بگيرن؟

-  يه تنش. يه هيجان. يه شور. يه عشق كودكي. يه كودكي. يه كودكيه مرده. چي كار بايد بكنن؟؟

برن بميرن عزيزم. برن بميرن. هان؟ من اين چيزا سرم نميشه. تو ميشه؟

-  شايد ميترسن كه جدا بشن.

تو مي ترسي؟

 

+ نوشته شده در  Wed 29 Apr 2009ساعت 9:33 PM  توسط هیچکس  | 

پرسید خیلی کوتاه توصیفش کن.

اولی گفت: صبور و باشعور

دومی گفت: بی تفاوت

سومی گفت: مثل چپی های دهه ۴۰، ۵۰

چهارمی گفت: غیر قابل پیش بینی

پنجمی گفت: مرموز و پیچیده

ششمی گفت: بعد از این همه مدت که باهاش زندگی کردم، هنوز نشناختمش

آخری گفت: مثل زیردریایی می مونه که با اون چشمی همه چیز رو زیر نظر میگیره...

خودش می گفت: دوست داشتنیه...

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Apr 2009ساعت 8:7 PM  توسط هیچکس  | 

- من به مشکلاتم باختم. می خوام دوباره شروع کنم. باید همه چیزو حل کنم.

...

- می دونم. این دفعه خودم باید خودمو کمک کنم. ولی نیاز به یه استارت دارم.

بحث اینکه کی شروع کنه نیست. بحث اینه که تو دوباره بر می گردی. چه تضمینی میدی که دوباره بر نگردی؟

- چه تضمینی بدم؟

خودت بگو چه تضمینی میدی؟

- هرچی لازمه

هرچی؟

- هرچی. چه چیزی رو ضمانت بذارم؟

خودت بگو. ببینم چقدر ارزش میذاری برای حرف خودت؟

- هرچی تو بگی. خیلی...

خیلی جواب من نیست. اون چیزی که به عنوان ضمانت می ذاری ارزش حرفت رو نشون میده. خوب فکر کن بعد جواب بده.

- برای ضمانت حرفم هر چیزی رو حاضرم بذارم. از شرف و آبرو چیزی بیشتر ندارم. نمی دونم چجوری به ضمانت می ذارن.

همین دو کلمه رو به عنوان ضمانت گذاشتی. مطمئنی؟ خوب فکر کن. چیز کمی نیست.

- قسم می خورم که بر نمی گردم.

شرف و آبرو رو به عنوان ضمانت گذاشتی ها؟!! اینو هیچ وقت یادت نره. و الا...

- و الا چی؟

دیگه چیزی برای زنده موندن نداری...

- باشه

بازم مطمئنی که می خوای شرف و آبروتو  به ضمانت بذاری؟

- آره. مطمئنم

+ نوشته شده در  Sat 18 Apr 2009ساعت 1:19 AM  توسط هیچکس  | 

- چرا از اول نبودی؟

- یعنی چی؟

- تو نوشتی!!

- آها، همین جوری. بهتر نبود؟

- چیزی شده؟

- نه

- همین جوری حالت خرابه؟ ببینم! تو که به همه امیدواری میدادی دیگه چرا؟؟

- حالم خراب نیست. خوبه خوبم. چرا فکر می کنی که حالم بده؟

- بخاطر اینکه میگی: کاش نبودی؟

- مگه نمیشه تو حالت خوب بودن هم از این حرفا زد؟

- چرا نمی شه! میشه میشه میشه

- وقتی میشه که دیگه مشکلی نیست.

- پس خوشی زده زیر دلت

- باز هم نه. در حالت کاملا عادی به خودم فکر می کنم. من فکر نمی کنم که این جمله مفهوم بدی داشته باشه

- موافقم. دارم گیر میدم

- من هم جواب میدم

 

+ نوشته شده در  Thu 26 Mar 2009ساعت 1:20 AM  توسط هیچکس  |