![]() |
آهها و ای کاشها. تمامن دربر گیرندهی ذهن ماست. نمیدانم چه رسمیست که زمان سخن گفتن سکوت میکنیم و زمان سکوت آنقدر حرف میزنیم که زبان عاجز از ادامه راه میشود.
ساعتها فکر. روزها نگاه. همه برای پیدایش چیزی که داشتیاش. چیزی که فراموش شده بود و در زیر خاکستر آتش درون مدفون بود. نمیدانم کدام باد بود که این کنده را روشن کرد. باد نبود. دیگر باد نمی تواند درونم را از آتش پر کند. آنقدر در خود فرو رفته بودم که طوفانها را هم توانی برای دربر گرفتن من نبود. آفتاب را هم مهار کرده بودم. تو چیستی که درونم را آتش زدی؟ مگر با تو سخنها نگفته بودم؟ مگر قرارهایمان یادت رفت؟ حکم آزادی تو در آزادی من بود. حال نمیدانم چه میکنی؟!! تو را هم نمیتوانم در بند کشم. راستش را بگو، آن نسیم بود که از روزن بندهای درونم گذر کرد؟؟؟
رهایم کن...
تمام ذهنم رو خط خطی کردم. شاید چیزی تازه بوجود بیاد. به جز یه هیچ بزرگ، هیچی نبود...
بگو بگو، که چه کارت کنم بگو. اما باز مهر سکوت بر لبانت بوسه می زند و من در حیرت یک آهم. ببین ببین، که فغانت کنم ببین. داد و بیدادیست در من که هرچه بیشتر فریاد می زنم سکوت بلندتری را می شنوی. بیا بیا، که نگارت شوم بیا. و من باز هم در پس کوچه ها و در گاه و بیگاه پرسه هایم به دنبال توام. اگر تو را گذری بر مقام ما افتد. آن همگام که تورا بینم، بر زمین فرود خواهم آمد که وصالت شوکت عمر است. بیا بیا، به زیارت شوم بیا. بر گرد تو خواهم گشت که طواف کعبه ی دل و سعی کوچه و پس کوچه ی من است وجود تو. من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب. منم آن کسی که سراپایش خواهش توست. آنی که در ره کوی تو پا از ره میخوانه ببرد.
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
می خوام سلام کنم. می خوام بلند سلام کنم. اول به تو بعد به زندگی. به دنیا. آره، به همون دنیایی که جز یک هیچ بزرگ هیچی نیست. اما این هیچ خودش یه دنیاست. یه هیچ که زندگی داره. اما زندگی از هیچ نیست که از توست. از بودن، از خواستن. از شروع گریه های فراموش شده. از دلواپسی. از نگرانی. نه اشتباه نکن. اینهایی که گفتم غم نیست. اینها همون زندگی فراموش شده ی من و توست. همان زمانهای از دست رفته که با بودن تبدیل شده به حس زنده بودن. به زمان لبخند های گاه و بی گاه. دیگه یادم رفته که زانو هام غم تنهایی های منو تحمل می کرد. ذهن تنهای من، ذهن گریزان من از آدمها، تمنای دست های من، همه با دست های تو جریانی شد در من. جریان زندگی با حضور تو، ارمغان نفسهای خسته ی منه.
هیچ این دنیا به رنگ زندگی شد...
وقتی که در زمان گم میشی و تمام حرف ها و گفته های تو در پس و پیش تو در جایی غوطه ور می شوند و تو به دنبال آن می گردی. حرف های تو به تو برخورد خواهند کرد و تنت را خراش می دهد. کلماتی از جنس دوست داشتن. از جنش بلورهای احساس که عواطف تو را در بر دارند و حالا بر تن تو فرود می آیند و جراحات، تو را به زمین می نشاند. نگاه های پریشان تو باز هم برای رفتن به آن راه همیشگیت التماس دارد. و تو را با خود به هیچستانی خواهد برد که مرکزیت این دنیا را دوباره به تو خواهد داد و تو چشم در نگاهش خواهی دوخت و لبخند خواهی زد که این دنیا یک هیچ بزرگ است...
من رفتم. ميروم جايز نيست. به سوي همان جايگاه خود بودن. جايي كه هيچ را در برگرفته و من در آن فضاي لايتناهي ش در خود خواهم بود. جايي براي فكر به انديشه هايي كه ديگراني را بر نمي تابد و هر آنچه هست، خود است. دل كندن از تو گرچه آسان است اما سختي در تو بودن را در خود خواهد داشت. كندن از خود تو. جدا شدن از راه هاي رفته با تو. گامهايي با تو اما تنها. گامهايي براي رسيدن به خواسته هايي از جنس من و تو. حال كه اين راه و مسير حكم به جدايي داده، خواهم رفت. مي روم به سرزمين هيچ كه دنياييست با ارزشهايي از خود. جايي كه من با همه ي تنهاييش تنها نيستم. هيچي كه رنگ سياهي ندارد...
- ميگي با خودت كار ميكني و از پس خودت بر مياي. ولي من چيزي از عوض شدن نمي بينم. بدتر ميشي كه بهتر نمي شي. كجا داري ميري؟ مي دوني؟؟؟
-- خودم احساس مي كنم ولي بعد از عمل، مي فهمم اشتباه كردم. خيلي بي جنبه شدم. بي كارم. ببخشيد.
- خواهش مي كنم. من بخاطر خودت مي گم. والا تاثيري روي من نداره.
-- مي دونم. واسم ديگه هيچي مهم نيست.
- يكي از مشكلات تو همينه. تا يه چيزي ميشه همه چيز براي تو بي ارزش ميشه و اين ضعف بزرگيه. تا يه سنگ جلوي راحت مي بيني، هدفت برات كمرنگ ميشه. ضعيفي و فكر مي كني كه نمي توني به اهدافت برسي
-- چون مي بينم خودم براي همه چيز و همه كس بي ارزشم. از هيچي راضي نميشم. ته دلم يه چيزي هست كه خودمم نمي دونم...
- دقيقا اشتباه تو همين جاست. تويي كه ميگي با بقيه فرق مي كنم. به جاي اينكه مثل اونا فكر كني و براي خودت ارزش ها رو بي ارزش كني، محكم تر بايست و به ارزش هاي خودت احترام بذار، رعايتشون كن تا به خواسته ها با توجه به قاعده هاي ذهني و فكري خودت برسي. و اون موقع نشون بدي كه حرفت با عملت يكيه.
-- ديگران واسم مهم نيستن.
- باشه، پس به راهي كه ميري ادامه بده... هرچي ميگم باز حرف خودت رو ميزني. ديگه ديوونه نيستم به حرفام ادامه بدم.
-- من دارم باهات حـرف مـي زنم. دارم ميگـم چه مرگمه!. نخواستـم حرفم رو ثابت كنم. تو اينجور فكر مي كني!!!
- تو اول از همه براي خودت مهم نيستي. اينو بفهم و بهش فكر كن.
-- باشه
- من ريشه ي ذهني تورو ساختم ولي تو تبر زدي بهش.
-- مي دنم
- هر كاريم مي كنم تا نذارم ريشه خشك بشه تو باز هم با تبر وايسادي. پس ديگه وقتي مي بينم خودت هيچ تلاشي نمي كني و فقط داري الكي مي نالي و فقط و فقط حرف مي زني، ديگه ادامه دادن بيهودست.
-- اين دفعه ديگه نمي خوام به تو قول بدم.
- همون دفعه كه قول دادي دارم نتيجه ش رو مي بينم.
-- نزن تو سرم
- تو خودت داري مي زني، نه من
-- تو مي زني
- باز هم مي خواي خودت رو تبرئه كني؟؟؟
-- نه. نمي خوام. مي دونم چه غلطي كردم.
- باز هم دنبال يكي مي گردي كه متهمش كني تا خودت رو آروم كني؟؟؟
وقتی داری راه میری و به آسفالت خیابون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری به ویترین مغازه ی لوکس فروشی نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی تو تاکسی نشستی و کرایه رو به راننده میدی و راننده میگه پول خرد نداری؟، حواست نیست. وقتی روی مبل ولو شدی و تلویزیون نگاه می کنی، حواست نیست. وقتی داری پای کامپیوتر کار می کنی، حواست نیست. وقتی به خودت فکر می کنی و داری توی خودت غرق می شی، حواست نیست. وقتی به همه ی این احوال فکر می کنی می فهمی که یه چیزی رو گم کردی. توی ذهن و فکرت یه جای خالی وجود داره که تو نمی دونی که چی بوده که حالا خالی شده. خلاء ی که هیچ هم نیست و بعضی وقتام حس می کنی که داره همه ی ذهن و فکرت رو تسخیر می کنه. نه حسش رو می فهمی و نه جنسشو. نه مهر و در خودش داره نه کینه رو. فکر نکن که به دل ربط داره. به بی راهه نرو. هیچ رنگی نداره ولی بوی خون میده. حالا بازم داری قدم می زنی و آب روون جوب کنار پیاده رو تورو با خودش می بره...